و هیچ کس جز تو ـ با تو سخن نمی گوید
آن هم از دلتنگی
آن هم از قصه ی غصه
و من با تو چه کار میتوانم داشته باشم جز شکستن سکوت
پس من هم چون تو ـ با تو
به سکوت مینشینم تا تنهایی را با سکوت تجربه کنم.
بی آنکه خود قدحی از آن بنوشی و تنها لبخند را می خواستی
و لبان ترک خورده قطره آبی می خواستند و تو چشمه را به او وعده می دادی
و هرگز وفا نکردی
و او می خشکید و ترک می خورد
چون کویری در آفتاب سوزان...
اگر خدایی هست که هست پس چرا اینهمه ظلم
و اگر خدایی نیست ؟!چرا اینهمه مظلوم
بودن یا نبودن آیا واقعا مساله این است؟
در آنجایی که بر پا هرکسی زنجیر و غل دارد
در آنجایی که بر لب خط خون دارد
برای تکه ای از نان
فریب مردمان دارد
آیا مساله این است؟
مرگ پایان زندگی نیست اما آغاز هم نیست
...
دلتنگم اما نه از روزگار ونه از کسی تنها و تنها از خودم
که چرا چنینمو چرا هرگز برای بودن مبارزه ای نکردم و تنها در آرزوی یک منجی این هم از اندیشه های مشرق زمینی ام
بودن مهم نیست مهم چگونه بودن است در روزگار پر از ریا و فریب
آیا
سنگ باید بود
در قرن دود و بوق
ـ دوز و کلک
یا
رو کن سیاه ز دود و آه دل بی گنه و لیک
گو دود قرن ماست
ـ آلودگی هواست
صد نوع رنگ پوست پودر و کرم بمال بر دست و صورتت
- نور جمال گیر
و گو
ایمان مخلص است
در قرن آه و دود
قرن کلک و دوز
آرایش فریب
رنگهای مست
خیال مست ....
سنگ باید بود
سنگ
بی ریا
بی فریب
آیا ؟
هیچ باید بود و هیچ
آیا مرگ هم بی ریا نیست؟
خورشید عمر می رود از بام زندگی
بنگر غروب بودن و ...
پیچکی افتاده در راهم
نارون خواهم
تا سایه افتاده بر خاکم جان بگیرد
قامتم چون سرو آزاد قد بگیرد
...
نارون از ریشه برکندند و بر باد است رویایم
پیچکی افتاده در راهم
گرمی دستان مهری را می جوید
ساقه های رقصانم