...
راستی یک وقت اگر خواستی
از حال قلبم باخبر باشی
هر کجا آیینه ای دیدی ترک خورده
حال قلبم را بپرس از او
خوب می داند
سیمین بهبهانی
تا دیداری دوباره
تا ده روز دیگر
چون صفحه ای خالی
در گوشه ای تنها
یا صفحه ای در دفتر املا
بی هیچ خط بی هیچ امضا
نشسته ایم و محبت را به امید باروری بهم هدیه میدهیم
تا شمع نیم افروخته وجودمان شعله ور شود
و من وتو تا ابد با هم - تنها- دوست باشیم و با هم تا
ـ ابد ـ تنها بمانیم
باز هم آن درخت مرگ
- روبروی هر نظر -
باز کرده شاخه های خود
سایه اش هر چند بسیار نیست
اما باز
سر سپرده رهگذر زیرش
...
اما چه حاصل جز نگاشتن دلتنگی ها و دل نگرانی ها
و افسوس و صد افسوس که تنها اعتیادی شد به صفحه کلید و مانیتور و وقت و بی خوابی
و دیگر هیچ
ای کاش نمیشد این دریچه باعث آشنایی
...
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
دیگر دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است